بالاخره پسر مامانی، گفت ماما
سلام دو روزه خیلی خوشحالم، خیلی، خیلی، در حد تیم ملی شاید هم جام جهانی دو روزه سپهر میگه ماما وایییییییییییییییییی خدا چقد خوشحالم چقد آرزوی اینو داشتم که این کلمه از دهنش بیاد بیرون. انگار دنیا رو بهم دادن اصلا باورم نمیشد . حالا دیگه همش میگه ماما و دیگه بابا ، بابا یادش رفته همش میگه ماما ما ماماماما جان دلم عزیزم مامانی. راستی 5شنبه آش پشت پای آقاجون و مادر جون رو درست کردیم. ایشالا قسمت همه بشه زیارت حج و طواف خانه ی خدا. کلی خوش گذشت. آخه از شب قبلش خاله های من و دخترخاله هام اومدن خونه ی آقاجون اینا. خیلی وقت بود دور هم جمه نشده...





