سپهرسپهر، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 10 روز سن داره

سپهر عشق مامان

بالاخره پسر مامانی، گفت ماما

سلام دو روزه خیلی خوشحالم، خیلی، خیلی، در حد تیم ملی شاید هم جام جهانی دو روزه سپهر میگه ماما وایییییییییییییییییی خدا چقد خوشحالم چقد آرزوی اینو داشتم که این کلمه از دهنش بیاد بیرون. انگار دنیا رو بهم دادن اصلا باورم نمیشد . حالا دیگه همش میگه ماما و دیگه بابا ، بابا یادش رفته همش میگه ماما  ما  ماماماما جان دلم عزیزم مامانی.   راستی 5شنبه آش پشت پای آقاجون و مادر جون رو درست کردیم. ایشالا قسمت همه بشه زیارت حج و طواف خانه ی خدا. کلی خوش گذشت. آخه از شب قبلش خاله های من و دخترخاله هام اومدن خونه ی آقاجون اینا. خیلی وقت بود دور هم جمه نشده...
29 مهر 1391

خبرهای مهم-2- خوردن آبمیوه با نی

بالاخره آقا سپهر تونست خوردن آبمیوه رو به کمک و با نی بخوره . خاله ریحانه کشفش کرد و وقتی اینو گفت نزدیک بود شاخ در بیازم. کلی ذوقیدم. تا شب فکر کنم حدودای 4 تا آبمیوه دادم دستت تا ببینم خواب نیستم و شما داری با نی آبمیوه میخوری. کلی کیف کردم مامانی به قربونت . بعدا ازت عک هم میزارم گلم. راستی، راستی تا یادم نرفته، کلمه هاپو رو هم خیلی قشنگ ادا میکنی. البته وقتایی که خودت دوست داری و میلت باشه.   وااااااااااای سپهر کی حرف میزنی واسه مامان و سرش رو بخوری؟!؟!؟!؟ زود باش دیگه مامانی. بوس بوس ...
24 مهر 1391

خبرهای مهم-1- رفتن مادرجون و آقا جون به سرزمین وحی

سلام. بازم شرمنده م. از سپهرم خجالت میکشم بابت اینهمه تأخیر توی دفترچه اینترنتی خاطراتت. الان فکر میکنم حدود 10 روزی هست چیزی ننوشتم. بازم عذر میخوام. امروز اومدم تا خبرای داغ رو بدم.اول بگم که بالاخره آقاجون و مادرجون دیروز (23/07/91) عازم سرزمین وحی ، خانه ی خدا شدن. ما رو 30 و شاید 45 روز تنها گذاشتن. من و شما و بابایی هم بار و بندیلمون رو جمع کردیم و راهی خونه مادر جون اینا شدیم تا پیش خاله ریحانه باشیم. ساعت حرکتشون حدودای 10 بود ولی از ساعت 6 رفتیم مجتمع فجر که حاجیها از اونجا جمع بشن و با اتوبوسهایی که واسشون تهیه کرده بودن به فرودگاه برن. هوا عالیه عالی بود. من از ترس اینکه سرما نخوری، پتو پیچونده بودم دورت که سر...
24 مهر 1391

عزیزم، آسمان زندگی ام، روزت مبارک

کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود، ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم ، ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم...   پسر عزیزم، ناز و دردانه ی مادر، اولین تبریک واسه روز کودک رو از من و بابایی پذیرا باش. ...
17 مهر 1391

عکسهای آتلیه

سلام به همه ی دوست جونای آقا سپهر. اینم عکسهای سپهر که واسه تولدش بردیمش آتلیه. آتلیه ی آنتیکی نبود ولی از اونجاییکه گل پسری خوشکل و خوش عکسه، عکسها حرفه ای به نظر میاد. این شما و این هم عکسهای گل پسر مامانی     عاشق این عکسم.     این عکس پایینی رو به عنوان یادبود دادیم به مهمونا، روز تولدت عزیز مامان.خودمون هم داریم یه دونه.   خوب، من با اجازه برم. چند تا دونه دیگهمونده که ایشالا فردا میزارم. خوشتون اومد؟ بگید ماشالا   ...
16 مهر 1391

تقدیر و تشکر

سلام. تورو خدا منه کم حافظه رو میبینید؟ یه دوست خیلی خیلی خیلی خوبم واسه تولد سپهر یه مطلب گذاشته. http://golpesaretopol.niniweblog.com/post120.php مهدیه جان خیلی خیلی ممنونم. دست گلت درد نکنه. خیلی شرمنده کردی. امیدوارم که بتونم جبران کنم. از ته دل آرزو میکنم سپهر و مهبد دوستای خیلی خوبی واسه هم بشن. هرچند مسافت خیلی زیاده، ولی همونطور که ما مامانها، با هم دوست شدیم، اونا بتونن خیلی بهتر و صمیمی تر از ما با هم ارتباط داشته باشن. به امید اون روز.  ...
9 مهر 1391

واکسن یک سالگی

سلام . بالاخره گل پسرم واکسن یک سالگیش رو هم زد. بمیرم که اون روز تو اوج خنده بود، که یک دفعه آمپولش زدنن. اولش کلی گریه کرد. گوله گوله اشک بود. ولی بعد از چند دقیقه که اومدیم بیرون از مرکز بهداشت، خنده بود که روی لبهای قشنگ بود. شبش رو موندیم خونه مادر جون اینا.آخه آقاجون بردت بیرون و خوابوندت. من و بابایی هم گیج خواب بودیم. با یه تعارف مادر جون واسه موندن و خوابیدن خونه ی اونا، ما هم از خدا خواسته شب رو موندیم همونجا. صبح هم مادر جون و خاله ریحانه که میخواستن برن دندون پزشکی رسوندیمشون و رفتیم خونه خودمون.راستی یادم رفت بگم که به لطف قدمهای مبارکت و با کمک آقاجون، ما هم صاحب ماشین شدیم بالاخره خدا رو شکر. خلاصه جونم واسه پس...
8 مهر 1391

واکسن یکسالگی

سلام سپهر مامانی. خوشحالم که روز به روز بزرگتر میشی و به کنجکاویهات و بازیهات اضافه میشه. از خدا میخوام اونقد بهم انرژی بده که بتونم پا به پای تو بازی کنم و کودک باشم. 31 شهریور یکسالت تموم شدد و تولد رنگین کمانیت هم گذشت. باید آماده میشدی واسه واکسن یکسالگی. ولی خوب از اونجایی که جمعه، بود و تعطیل و از یه طرف نمیخواستم روز تولدت واکسنت رو بزنی، فرداش هم اینقد حسته بودی که باز دلم نیومد. بهداشت هم که فقط روزهای زوج این کار رو انجام میده. موکولش کردم به دوشنبه که مرخصی بگیرم وکنارت باشم. اون روز صبح نرفتم اداره و با بابایی و مادرجون رفتیم بهداشت واسه واکسن. از شانس خوب ما هم گفتن امروز واکسن نیومده. چهارشنبه بیایید. باقی کارهات (از جمله گرف...
4 مهر 1391

تولد تولد تولدت مبارک

      تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک بیا شمعا رو فوت کن که صد سال زنده باشی سلام به پاره تنم، زندگی من و بابایی. سلام به زيباترين خلقت خدا به عشق بي حدومرزي که تمام زندگيمان راپرکرده به پسرم، آسمانی سپهر . عزيز دل مامان يک سال باتمام سختي و بي خوابي واسترس گذشت و من با کمال ناباوري به اين گذرزمان نگاه میکنم که چه زود  تو را از مرز ناتواني و بي ثباتي گذراند و حالا با اين همه خلاقيت و توانايي مراخوشحال امابيش ازپيش دلتنگ ميکني . .دلتنگ روزهايي که بوي خاص ناگفتني داشت بوي تازگي بوي تولد بوي نوزادي . به دنیا اومدی و با اومدنت آسمون زندگی و دلمون رو روشن کردی. ...
2 مهر 1391
1